بن بست۱ [بن بست , ]
همینجوری میرفتم میرفتم و میرفتم سر کوچه با چند تا از رفیقان قرار داشتیم .آخه بیشتر موقعه ها با رفقا میرفتیم سر کوچه دختر بازی و یه سیگاری بار میزدیم سرتونو درد نیارم اون روز با رفقا قرار بود بریم دربند یه صفایی یه دختر بازیی تمام ذهنم شده بود دختر و فکرمو جم کرده بودم برای تیکه های جدیدی که میخواستم به دخترا بندازم . آخه با رفقا شرط بندی کرده بودیم هرکی بیشتر تیکه بندازه.. صبح موعود فرارسید رفیقام دوستاشونو دعوت کردن و همگی سوار دو تا ماشین به سمت دربند رفتیم یه جایی وایسادیم و همگی که ۵یا ۶ نفر میشدیم به سمت بالا ی کوه رفتیم یکی از رفیقام به نام امیر به من گفت:امین جون مد و قو لش باید امروز بترکونی یا همه فکرم به تیکه و دخترو گوشتو از این جور چیزا بود تیکه مینداختیمو میرفتیم بالا به یه دختر خوشکل گوشت که رسیدم بهش گفتم:به ما هم میدی ؟(منظورم...................)دختره که خیلی ناراحت شده بود گفت: خدا ازت نگزه و رفت؟ رفیقام کلی خندیدن ولی من خوشحال نشدم حرفای زیادی از دخترا شنیدم ولی هیچ کدوم انقدر به من اثر نداشت امیر درد که من ناراحت شدم اومد طرفمو گفت : امین جون بیا بریم ولش کن لاشی خانومو به راه خودمون ادامه دادیم نزدیکای قله بودیم یه سخره تند بچه ها رفتن بالا منم خاستم برم بالا یه دفعه لیز خوردم............ یه دفعه به خودم اومدم دستمو د راز کردم و بدون اینکه دست خودم باشه گفتم خدایا کمکم کن خدایا کمکم کن دستمو دراز کردم یه گوشه سخر رو گرفته بودم واقعا روز بدی بود بچه ها منو کشو ندم با لا .................................. خدا چه قدر تو بزرگی که به این گنه کاریرحم کردی................ سلام دوست خوبم امید وارم که خوب باشی نظر هم اگه دوست داشتید بدید مرسی خدا نگهدار
نوشته شده توسط علی در سه شنبه 29 آذر 1384و ساعت 08:12 ق.ظ
ویرایش شده در سه شنبه 29 آذر 1384 و ساعت 08:12 ق.ظ
()
نظر
خدا هست [داستان , ]
خدا هست سلام موهام واقعا بلند شده بود رفتم سلمونی سر کوچمون توی سلمونی که وارد شدم سلمونی که منو می شناخت رو به من گفت: سلام امین جون و..... احوال پرسی که تموم شد رفتم نشستم بحثای مختلفی در سلمونی بود که یه دفعه به بحث خدا رسید . سلمونی معتقد بود خدا وجود نداره من رو به اون کردم و گفتم : چرا این حرفو میزنی؟ سلمونی گفت: چون اگه خدا وجود داشت این همه بد بختی نبود این همه فقیر این همه گرسنه این همه بی کار توی مملکتمون...... منم که نمی خواستم بحثو ادامه بدم چیزی نگفتم و بعد از اصلاح به بیرون از سلمونی رفتم در بیرون از سلمونی چشمم به یه مردی که موهاش جولیده پولیده وکثیف با موهایی بلند از بغل من رد شد سریع وارد سلمونی شدم و رو به سلمونی . گفتم :آرایشگر هم وجود نداره؟ گفت: چه طور این حرفو میزنی م.ن همین الان موهای تو رو زدم. گفتم: پس چرا اون مرد موهاش اینقدر بلند و کثیفه. گفت: سلمونی وجود داره اون به سلمونی نمیاد. گفتم: دقیقا مسئله اینه خدا هست ولی ما به دنبالش نیستی به خاطر همینه که این همه درد و رنج در دنیا وجود داره یا علی خدا حافظ
نوشته شده توسط علی در شنبه 19 آذر 1384و ساعت 06:12 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -
()
نظر
یه کلوم حرف حساب [خدا وجود دارد؟ , ]
بله بعضیا میگن ما مسلمونیم بعضیا میگن ما سنی بعضیا میگن ما مسیحی بعضیا میگن ما بت پرستیم بعضیا میگن ما خورشید پرستیم ووووووووو ...... ولی همه اینا به خاطر یه چیز اینو میگن به خاطر احتاجی که به اون بالایی دارن این حرفو میزنن راستی خدا وجود داره ......اگه وجود داشت که این همه زجر تو دنیا نبود این همه فقیر آره خدا وجود داره و هست ولی ما دنبالش نیستیم یکی خدا رو خورشید میدونه وبا کمال میل اونو می پرسته یکی یه تکه سنگ و یکی زنو پس خدا هست و همه ما دنبالشیم من مطمئنم هر وقت تو یه مشکلی گیر کردی می گی خدایا کمک هر دینی باشی فرقی نداره مهم اینه خدا رو بشناسی و با تمام وجود اونو درک کنی سرتونو درد نمی یارم حتما خسته شدید ببخشید خدا نگهدار....تا بعد .....نظر خودتونو بگید 
نوشته شده توسط علی در جمعه 18 آذر 1384و ساعت 04:12 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -
()
نظر
حرف اول [خدا وجود دارد؟ , ]
بله سلام خدمت رفیقای خوبم امروز جمعه من این وبلاگ طراحی میکنم تا به همه شما به صورت صمیمی ودوست داشتنی صحبت کنیم مجبور نیستی این وبلاگو بخونی شاید هیچ چیز به درد بو خوری توش نداره و من به شما نمی گم که حتما شما نظر بدید ولی برای درست شدن یه وبلا خوب به به نظرات شما احتیاج دارم در کل این حرف اول من برای شروع یه بحث داغ بین رفیقامه یا علی خدا حافظ
نوشته شده توسط علی در جمعه 18 آذر 1384و ساعت 04:12 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -
()
نظر
|